دلهره

تاریخ و تقویم از دستم در رفته بود

امشب فهمیدم که امروز چهارشنبه س

فقط فردا رو وقت دارم برای سردوزو جادکمه زدن

با مربیم هماهنگ کردم گفت شنبه بیار

دعا کنین تنها دوستم بتونه کمکم کنه وگرنه من جمعه چی بپوشم

یکماه پیش برش زدما

یکماهه که میخوام برم سردوز بزنم

اخرشم اینجوری گیر افتادم به دعای خیرتون نیاز دارم


منبع این نوشته : منبع

اطلاعیه لباس

صبح ساعت ده بود که به امید پیدا کردن یه خیاطی زدم بیرون

داشتم کوچه هارو میگشتم که یکی از دوستام که دیشب بهش پیام داده بودم بهم زنگ زد

رفتم خونه شو کااری لباسمو تموم کرد

خیلی از لباسم خوشش اومد 

گفت اصن پیدا نیست که پارچه ت معمولیه


پارچه م یه حریر سرمه ایه با گلای ریز سفید

فردا میگم خواهرم عکس بگیره و براتون میذارمش


منبع این نوشته : منبع

کد بانو گری

از کدبانو گری من همین بس که

الان آبگوشت پسری برای ناهارش رو گازه

کدو مسمایی ها هم برای ناهار همسری دارن سرخ میشن(البته که نسوزن)

میخوام خونه رو هم یه سروسامونی بدم


ولی


جورابای پسری نیست گم شده

آبی روشنه دورمچ پاشم یه تیکه چرمی خوشگل داره

هرکی دید بیاره بزاره زیر همین پست لطفا


بعدا نوشت:

جورابای پسری هنوز نا پیداست

آخرین بار یادمه که دستم بود و میگفتم باید بشورمشون

اما از بعدش هیچی یادم نیست


آبگوشت پسری ساعت ده صبح سوخت

به کل فراموشش کرده بودم

داشتم حاضرمیشدم که یهو بوی گوشت کباب شده به دماغم خورد

پریدم آشپزخونه دیدم آبش خشک شده و گوشتا تو روغن جلز ولز میکنن


خونه ی مرتب شده بابیدار شدن پسری به هم ریخت

و فرصتی برای مرتب کردنش نبود


اینم نتیجه ی کدبانو گری امروزم


نکته ی مثبت: صبوری همسری و غر نزدنشه

اگه من بودم حتما کی بهش نق میزدم

اما اون حتی اخم هم نکرد چه برسه به غر


منبع این نوشته : منبع
پسری ,جورابای پسری ,آبگوشت پسری

از دست دادن یک آدم


ما،...آدمها را فقط در اثر مرگ از دست نمیدهیم


آن لحظه که همسرت، لباس جدیدش را میپوشد و دور خودش می چرخد، اگر سر بلند نکنی و ستایش نشود اولین قدم را برای از دست دادنش برداشته ای!

وقتی هر صبح با اشتیاق در چشمانت نگاه میکند شاید که تو در آغوشش بکشی و بگوئی مطمئن باش من هستم و تو بی تفاوت، بلند میشوی و میگوئی دیرم شد...قدم بعدی ست...

آن لحظه که در رستوران مقابلت مینشیند و تو بی توجه به چشمان بی قرار او، به مشتریهای میز کناری نگاه میکنی...

آن وقت که روز سالگرد ازدواجتان را فراموش میکنی و او با کیک و دسته گل به خانه می آید...از تو دور میشود.

شبهای تولدش را اگر بی شمع به خانه بروی و یادت نباشد که چقدر روزهای تولدش را دوست دارد، باز هم یک قدم دیگر برداشته ای.

اگر یادت نباشد که چه رنگی را دوست دارد، دیگر دلش نمی آید برای خاطر تو، گیره های رنگارنگ بخرد و لباس رنگی بپوشد.

اگر یادت برود به انگشتانش نگاه کنی و بگوئی رنگ لاک ناخنهایش را دوست داری، میبینی که شاید هفته ها یادش برود رنگ لاکش را عوض کند و یا دیگر ناخنهایش رنگ لاک به خود نبیند.

وقتی قیچی به دست مقابلت مینشیند و میگوید بازهم یک موی سفید دیگر، میشود کوتاهش کنی؟ باید بدانی که وداع با طراوت زنانگی برایش سخت است. اگر همان وقت نگوئی، موهای سفید هم به اندازه موهای سیاه به تو می آید، او را به سکوتی دلگیر فراخوانده ای.

وقتی آرام آرام خانه ات رنگ سکوت میگیرد و صدای خنده های بی هوای او در هیچ کجا نمیپیچد، وقتی با اشتیاق مینشیند پای سریالهای عاشقانه، باید بدانی که یک چیز مهم را در وجودش کم دارد. عاشقی کردن را از یادش برده ای که حالا دنبال خیلی چیزها یا در کتابها میگردد و یا در فیلمهای خیالی.

او میداند که مردانگی سخت است و کشیدن بار زندگانی بر دوش یک مرد سخت تر...

برای همین است که زن هم پابه پای تو کار میکند و جان میکند در این هوای آلوده و هجوم حمله هوسهای مردانه میداند که باید بار بردارد از روی شانه هایت چه درخانه و چه بیرون از خانه.

اما تو، در تمام آن لحظه ها که او از زنانگیش فاصله میگیرد تا تو را تنها نگذارد، اگر یادت برود که مراقبش باشی، آرام آرام و شاید برای همیشه از دستش بدهی.

زنها میخواهند کودک بمانند، حتی مادر هم که باشند، باز هم میخواهند کودکی کنند.

زنها، رئیس جمهور هم که باشند، دلشان تکیه گاهی امن میخواهد، دلشان میخواهد یکی نازشان را بکشد، قربان صدقه همه چیزشان برود. اگر نگذاری سر بر  شانه  احساس تو بگذارد، دلواپسی هایش، مدام می رود و بر میگردد.

وقتی همیشه توی خودش باشد و آرام آه بکشد، وقتی به جای قهقهه های شاد قدیم، فقط لبخند میزند و ساکت می ماند، رفته است 

نمرده ...اما رفته....

زنها وقتی میروند دیگر وقت برگشتن همه چیز را برنمیگردانند...

زنها  بخشیدن را خوب بلدند...

 اما وقتی یک بار رفته باشند...

 هیچ چیزشان مثل روز اول نمیشود...



منبع این نوشته : منبع
آرام ,برود ,یادت ,خانه ,میکند ,شاید ,باید بدانی ,آرام آرام ,یادت برود ,دوست دارد، ,یادت نباشد

پایان مهمانی

سلام 

مهمونی به خوبی و خوشی تموم شد

از اول تا آخر مانتو تنم بود

اولش که همش منتظر حضور حاج آقا بودیم برای روضه خوانی

اما نیومد و سفره انداختن

بعدشم که بقیه کمک کردن جمع کردن و من اصن از جام تکون نخوردم


برای دوشنبه هم خونه ی خاله جون بزرگه آش دعوت شدیم

لباسم موند برای اونجا :دی


یه خبر جدید شنیدم

پسرخاله بزرگه م رفته خارج

کدوم شهر و کجا و تاکی مشخص نیست

دلم براش تنگ شد

هچند سال به سال نمی دیدمش ولی همینکه بود خیالمو راحت میکرد که هست

اما حالا که رفته ،از اینکه ممکنه دیگه نبینمش ناراحتم

تنها راه ارتباطیش واتساپه

خاله هنوز علنی نکرده قضیه رو 

طفلک منتظره برگرده پسرش


منبع این نوشته : منبع